مرتضى راوندى

43

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

آنها جمع شدند . ولى ابو بكر خالد بن وليد را به دفع آنها فرستاد و به اين بلوا پايان بخشيد . پس از آن‌كه ابو بكر اهل رده و مدعيان نبوت را از ميان برد و سرزمين عربستان را مطيع اسلام كرد ، بر آن شد كه از جوش‌وخروش و آمادگى و تعصب و نيازمندى اقتصادى اعراب در راه اشاعهء اسلام و فتح ممالك همجوار استفاده نمايد . به همين مناسبت ، قشون او به سردارى خالد به حدود عراق و شام وارد شدند و پيروزيهايى به دست آوردند . دوران خلافت ابو بكر ، به علت كبر سن چندان نپاييد و او پس از دو سال و سه ماه و ده روز خلافت درگذشت . وى در دوران زمامدارى با قناعت و تقوى زندگى مىكرد . هرروزه پنج درهم براى گذران خود از بيت المال مىگرفت و چون درگذشت سه‌چيز از او باقى ماند : يكى لباسى كه مىپوشيد ، دوم شترى كه بر آن سوار مىشد و سوم غلامى كه در خدمت او بود . مىگويند ابو بكر قبل از آن‌كه مسلمان شود تجارت مىكرد و چهل هزار درهم وجه نقد داشت كه جمله را با كمال صميميت در راه اسلام خرج كرد . ابو بكر در روزهاى آخر عمر ، مردم را بر آن داشت كه با عمر بن الخطاب بيعت كنند و به وى اندرز داد كه از راه راست منحرف نشود و جانب رعيت را مهمل نگذارد . چون مردم از پيش ابو بكر بيرون آمدند ، عمر را به حضور خود طلبيد و گفت ، با مردم به رفق و مدارا رفتار نمايد ، و از خشونت بپرهيزد . و سپس گفت : « اى عمر اگر تو بفرمودهء من عمل نمايى هيچ‌چيز پيش تو محبوب‌تر از مرگ نخواهد بود و هيچ قدرتى از آمدن مرگ جلوگيرى نتواند كرد ، و اگر به وصيت من عمل نكنى ، هيچ‌چيز نزد تو مكروه‌تر از موت نباشد و تو بر وى غالب نخواهى آمد . عمر گفت ، نصيحت و وصيت تو را قبول كردم . « 64 » اندرزهاى ابو بكر به پيروان خود براى آن‌كه خوانندگان به محيط اجتماعى و طرز فكر زعماى عرب آشنا شوند ، اندرزهاى ابو بكر را به سربازان و ياران خود مىنويسيم : خيانت و حيله مكنيد ، كودك صغير را مثله نكنيد ، پير فرتوت و زن را نكشيد ، درخت خرما را نبريد و نسوزانيد ، درخت ميوه را قطع نكنيد ، گوسفند و گاو و شتر را جز براى خوردن نكشيد ، به كسانى خواهيد گذشت كه در صومعه‌ها گوشه گرفته‌اند ، آنها را به گوشه‌گيرىشان واگذاريد ، اما ساير مردم را وادار كنيد يا مسلمان شوند يا به ما جزيه بدهند . . . به نام خدا حركت كنيد . « 65 » اعراب مردم را ميان اسلام ، جزيه و شمشير مخير مىكردند . مسعودى مىنويسد « وقتى به روز سقيفه با ابو بكر بيعت شد و روز سه‌شنبه نيز دوباره از عامه براى او بيعت گرفتند ، على بيامد و گفت : « كار ما را آشفته كردى و مشورت نكردى ، و حق ما را نگه نداشتى . » ابو بكر گفت : « بلى ولى از آشوب ترسيدم . . . » مىگويند ابو بكر وقتى به حال احتضار افتاد ، گفت : « . . . آرزو دارم ، خانهء فاطمه را نگشته بودم و در اين باب سخن بسيار گفت ، و آرزو دارم فجأه را نسوزانده بودم ، يا او را رها كرده بودم يا كشته بودم و آرزو دارم

--> ( 64 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 2 ، ص 630 . ( 65 ) . تمدن اسلامى ، پيشين ، ص 57 .